تا کجا این بیهودگی های مکرر را زندگی کنم؟
چند بار چارچوب پنجره را برای دیدن یک منظره در چشم هایم بنشانم؟
هنوز هم به بیرون که می نگرم
همان گنجشک ها
همان دیوار
همان چند شاخه ی پریده رنگ...
به سکون تمام نشدنی ام دهن کجی می کنند.
و ماه...
و ماه هیچوقت درون پنجره ام جای نمی گیرد
چقدر پنجره ام کوچک است...!